فکرمیکنم چقدر بد که دیگه نمی تونم بنویسم
دیروز روی برگه چندخط نوشتم، یهو چشمم به دست خط فارسی خورد
نمیدونم چندوقت بود که دست خط خودم رو با کلمات خودمون ندیده
بودم... بعد یه لحظه با خودم فکرکردم دیگه هیچ جا نیازی به دست
خط فارسی ندارم! دلم تنگ شد...
سعی میکنم اکسپلور گوشیم رو با ویدیوهای شهر و دیارم پر نکنم
پس ویدیوهای مشابه رو باز نمیکنم!
به دست های مامانم تو ویدیوکال دقت نمیکنم چون دلم برای بوسیدن و
بغل کردنش تنگ میشه...
حتی به اینکه امشب یکی از بچه ها داره میره ایران فکرنمیکنم چون
باز دلم تنگ میشه
و سخت تر اینجاست که حالا که یه بار تجربه رفتن و برگشتن دارم
میدونم که حس های سخت تر تو ایران تجربه میشه، وقتی تو شهر
و خونه و کنار خونواده خودت مهمونی! وقتی هر روز صبح چشمت به
چمدون نیمه باز گوشه اتاق میفته، وقتی همه کارهای عادی و روزمره
زندگی رو باید روی دور تند انجام بدی تا از لحظه به لحظه بودنت
استفاده کنی...
نمیدونم، این روزها حجم بزرگی از تنهایی زندگیم رو گرفته
این سکوت خونه مثل یه داروی مخدر معتادم کرده به سکون ...
میگن خوب نیست میگن خودت رو تو این حال نگه ندار
ولی عجیب معتادش شدم...